پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387
21 سال قبل در چنین روزی،مثل یه سیب سرخ کوچولو از وسط بهشت قل خوردم بغل مامانم...

درکوچه شب محو می شود از نور چراغ های نئونی که هر روز
نارنجی تر می شوند و ابرها سیاهی آسمان را پاک می کنند.صدای باران،حالا،رادار خفاش
ها را گیج کرده است.همه خوابیده اند،حتی برگ ها برانحنای خیس شاخه ها و خالی سکوت
را هیچ پر نمی کند مگر صدای گاه گاه گربه ای عاشق که سال هاست روی دیوار کوتاه
همسایه،رو به شاخه ی اناری که هر روز قد می کشد،آمدن معشوقش را انتظار می کشد و هر
روز برای گام های نیامده اش سرودهای تازه می سراید.
کنار آینه می روم...فضای آینه پر می شود از حضور غریبه ای.دست
هایم را کناردستهای غریبه می گذارم و با چشمهایم،سال ها را می شمارم،هزاروسیصد شصت
و شش،هزاروسیصد شصت و هفت، هزاروسیصد شصت... هزاروسیصد هشتاد و شش ، هزار و
سیصد...
چشمانم تمام آینه را دنبال انگشتی دیگر می گردد اما چیزی جز
چشم غمگین غریبه پیدا نمی کند.غصه ام می شود،دلم ابری می شود و چشمانم به احترام
قلبم بارانی...
یادش به خیر...انگاری همین دیروز بود که پای کوچکم را به
اثبات بودن مهر محکمی کردند بر کارت نارنجی بیمارستان و یا انگاری همین دیشب بود
که من و غریبه کنار هم ایستاده بودیم ودرست مثل حالا دست هایمان را به سطح سرد
آینه چسبانده بودیم. من باز هم با نگاهم سال ها را می شمردم ... و سال ها چه زود
تمام می شدند،انگشتان خودم زیاد می آمدند و انگشتان غریبه همین طور در انتظار
شمرده شدن می ماندند.این عقربه ها چه سریع چرخیدند و می چرخند. درست مثل صدای رعدی
که حالا سکوت کوچه را به جایی دیگر کوچ می دهد و چه قدر آهسته و آرام انگاری انتظار
همان گربه ی عاشق که سال هاست هر روز سرود تازه ای برای گام های نیامده معشوقش می
سراید.
غریبه نگاهش به من است،به دلم.غریبه خوب می داند که خنده
هایم را با هیچ عوض نمی کنم. غریبه خوب بهانه های کودکی دلم را می شناسد.به غریبه
گفته ام که چه قدر زود باوری و سادگی دلم
را دوست دارم حتی وقتی از دستش عصبانی می شوم.
غریبه!این روزها بیش تر از هر زمانی، به چیزهایی فکر می کنم
که کودکی برایم باقی گذاشته است...
غریبه می دانی!؟من فقط دست ها و پاهای کوچکم را در کودکی جا
گذاشته ام، وگرنه دویدن ها و بالا و پریدن ها را با همین دست ها و پاهای زمینی با
خود آورده ام.من هنوز هم می توانم مثل کودکی هایم تا ته ته دنیا بدوم.
غریبه شنیده ای!؟ من فقط صدایم را در راهی ازکودکی تا حالا
جا گذاشته ام. وگرنه شعر های کودکی را هنوز از برم،اصلا من هنوز هم می توانم "یک
توپ دارم قل قلی" را یک نفس بخوانم.
غریبه دیده ای!؟ من فقط چشم های کوچکم را،تمام معصومیتم را
در کودکی جا گذاشته ام اما دیده هایم را هنوز با خود دارم چشم هام می دانند
که من هنوز با تمام دلم کلاه قرمزی را
دوست دارم و شیرینی کلوچه های گلنار هنوز در دهانم مزه می کند.
غریبه فهمیده ای!؟ که من نمی خواهم کوچه های کودکی تمام شود
و پروانه های همه ی روزهاش در قفس زمان بمیرند.
می دانی!؟غریبه من را خوب می شناسد،مرا خوب می فهمد،من هم
او را.
من خوب می دانم آرزوی غریبه چیست،من خودم دیده ام که غریبه
دارد دنیایی می سازد با دست هاش،با فکرش،با همه ی چیزهایی که ارزش دیدن ،شنیدن و
خواندن دارند.دنیایی که هیچ جای این دنیا جا نمی شود.دنیایی که کوچه هاش پر پروانه
های کودکی ست...
هیچ وقت این قدر برای غریبه خوش حال نبوده ام ، خدا را شکر
که راهش را پیدا کرده و زمام زندگی اش را از روزگار گرفته وحالا دستش این قدرت را
دارد که این زمام را بگرداند... غریبه!آرزو می کنم خیلی زود،خیلی نزدیک تر از
زود،همان جای دنیایت باشی که سال های سال آرزو داشتی و آسمان دنیایت و قله هاش پرباشد
از تمام دوستانی که عاشقانه دوستشان داری.
غریبه ای که می دانم زود زود آشنا می شوی...باغ21 سالگی ات
پر از گل و عطر های کودکی...
پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387
فرفره ی هفتم

با دو
چشم ریز و بی فروغش،از پشت ابروهای پرپشت و به زیرآمده،فرفره ها را می شمرد.حالا
دیگر 4 تا فرفره بودند که خطی فرضی را روی آسفالت رنگ پریده ی خیابان دور می زدند .پسرک روی زانوهایش نشسته بود و با دستانی زخم خورده که زمین همین
خیابان برایش به یادگار گذاشته بود،فرفره ها را می چرخاند.فرفره ها سریع می چرخیدند،به این طرف وآن طرف می رفتند،آن
قدر که گاهی به کفش یکی از عابران می خوردند و از حرکت می ایستادند.
ادامه مطلب
سه شنبه نهم مهر 1387
اشک صیاد
و افق نای ندارد دگر از وحشت فردای برون آمده از سینه ی شب
چنگ بر دام زنید
بر نخ گمشده در وسعت این آبی ِ سبز
که تهی مانده، تهی... دست این سفره ی نان
که بلند ست،بلند...هق هق دخترکم
که گرسنه مانده ست...از دو شب مانده به آغاز شرمندگی صیادش
ماهیان تنگ بلورست براتان دریا
دست در دست دهید این دام تهی ازنان را
و بسازید به لبخند شبی زیبا را
پنجشنبه چهارم مهر 1387
یکی بود،یکی نبود...
به آسمون نگاه کردوگفت:
- یکی بود،یکی نبود.
بعد از (خدا)هی(چی)نبود...
پنجشنبه چهارم مهر 1387
نمی دانم...
خورشید خاموش شده ست
یا این چشمان منست
که تار ِتاریکی،تنیده است بر آن
خونی که از قلبم رفته ست و
حالا چی بی رحمانه در دلم جاری ست
...

