متاسفم
بعد از چند روز:
نمی نویسم نه اینکه روی حرف هایم نیستم نه!بلکه توی ترک سیاست و هر چه اخبار سیاسیم.دچاری نوعی تهوع شده ام از این بازی ها و اعترافات و تایید و تکذیب ها...سیاست از هر نوعش تا اطلاع ثانوی برای این جانب اکیدا ممنوع می باشد.
پروانگی را یادم می دهی؟دوبال ناتمام و یک آسمان...من هنوز اول قصه ام
بعد از چند روز:
نمی نویسم نه اینکه روی حرف هایم نیستم نه!بلکه توی ترک سیاست و هر چه اخبار سیاسیم.دچاری نوعی تهوع شده ام از این بازی ها و اعترافات و تایید و تکذیب ها...سیاست از هر نوعش تا اطلاع ثانوی برای این جانب اکیدا ممنوع می باشد.

اِلهى عَظُمَ الْبَلاَّءُ وَبَرِحَ الْخَفاَّءُ وَانْکَشَفَ الْغِطاَّءُ وَانْقَطَعَ الرَّجاَّءُ
خدایا بلاء عظیم گشته و درون آشکار شد و پرده از کارها برداشته شد و امید قطع شد
وَضاقَتِ الاْرْضُ وَمُنِعَتِ السَّماَّءُ واَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَاِلَیْکَ
و زمین تنگ شد و از ریزش رحمت آسمان جلوگیرى شد و تویى یاور و شکوه بسوى تو است
الْمُشْتَکى وَعَلَیْکَ الْمُعَوَّلُ فِى الشِّدَّةِ وَالرَّخاَّءِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى
و اعتماد و تکیه ما چه در سختى و چه در آسانى بر تو است خدایا درود فرست بر
مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ اُولِى الاْمْرِ الَّذینَ فَرَضْتَ عَلَیْنا طاعَتَهُمْ
محمد و آل محمد آن زمامدارانى که پیرویشان را بر ما واجب کردى و بدین سبب مقام
وَعَرَّفْتَنا بِذلِکَ مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلا قَریباً کَلَمْحِ
و منزلتشان را به ما شناساندى به حق ایشان به ما گشایشى ده فورى و نزدیک مانند
الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ یا مُحَمَّدُ یا عَلِىُّ یا عَلِىُّ یا مُحَمَّدُ اِکْفِیانى
چشم بر هم زدن یا نزدیکتر اى محمد اى على اى على اى محمد مرا کفایت کنید
فَاِنَّکُما کافِیانِ وَانْصُرانى فَاِنَّکُما ناصِرانِ یا مَوْلانا یا صاحِبَ
که شمایید کفایت کننده ام و مرا یارى کنید که شمایید یاور من اى سرور ما اى صاحب
الزَّمانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ اَدْرِکْنى اَدْرِکْنى اَدْرِکْنى السّاعَةَ
الزمان فریاد، فریاد، فریاد، دریاب مرا دریاب مرا دریاب مرا همین ساعت
السّاعَةَ السّاعَةَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ بِحَقِّ
همین ساعت هم اکنون زود زود زود اى خدا اى مهربانترین مهربانان به حق
مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطّاهِرینَ
محمد و آل پاکیزه اش *

لحظه هایی در زندگی هست، از اینکه روی دو پایت راه می روی خجالت می کشی،از اینکه با دست هایت دست های ناتوان کسی را لمس می کنی خجالت می کشی،از اینکه با چشم های خودت می بینی،با گوش های خودت می شنوی،با فکر خودت حرف می زنی...سارا و لحظه های بودنش از آن لحظه های خجالت است و شرمندگی...
پ.ن سارا یکی از فرشته های آسایشگاه سالمندان و معلولین رشت
.
.
.

زن سیاه سیاه بود...همه چیزش...روسریش، مانتوی کهنه اش ...حتی پوست صورتش...فقط این سیگار روی لبش بود که سفید سفید نگاه هر کسی را چند ثانیه ای به روی لبش می چرخاند.تلو تلو می خورد...انگار که پاشنه های بلند کفشش شکسته باشد.
دلم برایش سوخت آن قدر که نتوانستم مثل عابرین دیگر چشم غره ای به او بروم یا اخ و پیف راه بیندازم.
دلم برایش سوخت آن قدر که نتوانستم مثل آن مرد مسن کنار پیاده رو زیر لب فحشش بدهم
آن قدر دلم برایش سوخت که از همه آدم های کوتاه بین و خودخواه شهرمان بدم بیاید. دلم می خواست بروم در گوش همه یشان داد بزنم.داد بزنم که آخر شما که این قدر ادعای آدمیت تان می شود، شما که افاده تان تا آن سر دنیا هم می رود، یک بار حتی یک بار فکر کرده اید که اگر پدر تان معتاد بود حالا چه کار می کردید؟اگر از کوچکی جای نشستن زیر کولر و لیوان لیوان آب میوه خوردن به زور می انداختنتان وسط خیابان که کار کنید وخرج خانواده ای را در می آوردید و از و صبح تا شب با هزار و یک رنگ آدم سر و کار داشتید حالا برای که لب و لوچه تان را کج و کوله می کردید...چه قدر دلم می سوزد وقتی که می بینیم آدمی که فرشته ها هم جلوی او کم آوردند،حالا به این حال و روز بیفتد...ما همه متهمیم...باور کن همه ما متهمیم.

و هر شب چه قدر کبوتر و گنجشک و یاکریم...به فریب این نورهای به عاریت گرفته شده...به صلیب کشیده می شنوند.

درکوچه شب محو می شود از نور چراغ های نئونی که هر روز نارنجی تر می شوند و ابرها سیاهی آسمان را پاک می کنند.صدای باران،حالا،رادار خفاش ها را گیج کرده است.همه خوابیده اند،حتی برگ ها برانحنای خیس شاخه ها و خالی سکوت را هیچ پر نمی کند مگر صدای گاه گاه گربه ای عاشق که سال هاست روی دیوار کوتاه همسایه،رو به شاخه ی اناری که هر روز قد می کشد،آمدن معشوقش را انتظار می کشد و هر روز برای گام های نیامده اش سرودهای تازه می سراید.
کنار آینه می روم...فضای آینه پر می شود از حضور غریبه ای.دست هایم را کناردستهای غریبه می گذارم و با چشمهایم،سال ها را می شمارم،هزاروسیصد شصت و شش،هزاروسیصد شصت و هفت، هزاروسیصد شصت... هزاروسیصد هشتاد و شش ، هزار و سیصد...
چشمانم تمام آینه را دنبال انگشتی دیگر می گردد اما چیزی جز چشم غمگین غریبه پیدا نمی کند.غصه ام می شود،دلم ابری می شود و چشمانم به احترام قلبم بارانی...
یادش به خیر...انگاری همین دیروز بود که پای کوچکم را به اثبات بودن مهر محکمی کردند بر کارت نارنجی بیمارستان و یا انگاری همین دیشب بود که من و غریبه کنار هم ایستاده بودیم ودرست مثل حالا دست هایمان را به سطح سرد آینه چسبانده بودیم. من باز هم با نگاهم سال ها را می شمردم ... و سال ها چه زود تمام می شدند،انگشتان خودم زیاد می آمدند و انگشتان غریبه همین طور در انتظار شمرده شدن می ماندند.این عقربه ها چه سریع چرخیدند و می چرخند. درست مثل صدای رعدی که حالا سکوت کوچه را به جایی دیگر کوچ می دهد و چه قدر آهسته و آرام انگاری انتظار همان گربه ی عاشق که سال هاست هر روز سرود تازه ای برای گام های نیامده معشوقش می سراید.
غریبه نگاهش به من است،به دلم.غریبه خوب می داند که خنده هایم را با هیچ عوض نمی کنم. غریبه خوب بهانه های کودکی دلم را می شناسد.به غریبه گفته ام که چه قدر زود باوری و سادگی دلم را دوست دارم حتی وقتی از دستش عصبانی می شوم.
غریبه!این روزها بیش تر از هر زمانی، به چیزهایی فکر می کنم که کودکی برایم باقی گذاشته است...
غریبه می دانی!؟من فقط دست ها و پاهای کوچکم را در کودکی جا گذاشته ام، وگرنه دویدن ها و بالا و پریدن ها را با همین دست ها و پاهای زمینی با خود آورده ام.من هنوز هم می توانم مثل کودکی هایم تا ته ته دنیا بدوم.
غریبه شنیده ای!؟ من فقط صدایم را در راهی ازکودکی تا حالا جا گذاشته ام. وگرنه شعر های کودکی را هنوز از برم،اصلا من هنوز هم می توانم "یک توپ دارم قل قلی" را یک نفس بخوانم.
غریبه دیده ای!؟ من فقط چشم های کوچکم را،تمام معصومیتم را در کودکی جا گذاشته ام اما دیده هایم را هنوز با خود دارم چشم هام می دانند که من هنوز با تمام دلم کلاه قرمزی را دوست دارم و شیرینی کلوچه های گلنار هنوز در دهانم مزه می کند.
غریبه فهمیده ای!؟ که من نمی خواهم کوچه های کودکی تمام شود و پروانه های همه ی روزهاش در قفس زمان بمیرند.
می دانی!؟غریبه من را خوب می شناسد،مرا خوب می فهمد،من هم او را.
من خوب می دانم آرزوی غریبه چیست،من خودم دیده ام که غریبه دارد دنیایی می سازد با دست هاش،با فکرش،با همه ی چیزهایی که ارزش دیدن ،شنیدن و خواندن دارند.دنیایی که هیچ جای این دنیا جا نمی شود.دنیایی که کوچه هاش پر پروانه های کودکی ست...
هیچ وقت این قدر برای غریبه خوش حال نبوده ام ، خدا را شکر که راهش را پیدا کرده و زمام زندگی اش را از روزگار گرفته وحالا دستش این قدرت را دارد که این زمام را بگرداند... غریبه!آرزو می کنم خیلی زود،خیلی نزدیک تر از زود،همان جای دنیایت باشی که سال های سال آرزو داشتی و آسمان دنیایت و قله هاش پرباشد از تمام دوستانی که عاشقانه دوستشان داری.
غریبه ای که می دانم زود زود آشنا می شوی...باغ21 سالگی ات پر از گل و عطر های کودکی...

با دو چشم ریز و بی فروغش،از پشت ابروهای پرپشت و به زیرآمده،فرفره ها را می شمرد.حالا دیگر 4 تا فرفره بودند که خطی فرضی را روی آسفالت رنگ پریده ی خیابان دور می زدند .پسرک روی زانوهایش نشسته بود و با دستانی زخم خورده که زمین همین خیابان برایش به یادگار گذاشته بود،فرفره ها را می چرخاند.فرفره ها سریع می چرخیدند،به این طرف وآن طرف می رفتند،آن قدر که گاهی به کفش یکی از عابران می خوردند و از حرکت می ایستادند.